وقتی گوشی برای شنیدن...

مریم خانم

دم صبحی خوابم برده بود انگار و تو خواب جایی مثل یک اداره بودم و دور یک میز که در باز شد و مریم خانم با یکی دیگه اومد تو اون اتاق و با صاحب اتاق کار داشت و ظاهرا مدیری چیزی بود. خیلی زیبا و بشاش و جوون بود با حجاب کامل. اونقدر از دیدنش شاد شدم که خدا می دونه. تو خواب اصلا انگار نمرده بود. بقلش کردم و اونقدر بهم ارامش داد تو بغلش که خدا می دونه.

خیلی از دیدنش حس خوبیداشتم و از حس خوبش از خواب بیدار شدم بعد که بیدار شدم یهو با خودم گفتم ا مریم خانم که فوت کرده

روحش شاد امیدوارم همین طور خوشحال باشه و زیبا و جوون.

از این خواب حس خوبی داشتم خیلی خوب توام با ارامش انگار کسی هست. و نباید ناراحت باشم.


نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)