وقتی گوشی برای شنیدن...
  
 پاره ای از افکار بی مشتری و حرفهای به سخره گرفته شده
 
فروردین 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 24 آبان ماه سال 1385
وقتی گوشی برای...

 

سلام

امروز حالم متفاوت نه خوبم نه بد .پس چون بدنیستم بهترم ازاون روزها.مامان و خاله و مامان بزرگ امدن ولی پیش من نیستن .مندیروز رفتم پیش استاد و خیلی خوب بود. مامان رسوندم . شماره بیمه ام را هم گرفتم. کلا خوب بود.

دیشب مورد سوء نمی دونم چی قرار گرفتم ولی برام مهم نبود. ولی اون خوبش بود.

صبح پا شدم از خواب بدک نبودم.

یک حمید حمیدی پیدا شدهکه زیاد زر میزنه. نمی دونمامیر چیکار میکنه.دیروزکهپیش استادبودمبیشتر راغب شدمبرم اون ور ابپس باید زبانم را تقویت کنم.

براممهم نیستچه میکنه.االانسر اونکارهدارمباهاش میچتمولی برایمهمنیست باکی حرف می زنه چی کار می کنه ...

خیلی کار دارم هنوز

فردا ندا می رسه

 با ناهید از ژاپنچتیدم خوببود. از مزیت های شوهر می گفت. (چه مسخره)

 

 


 
یکشنبه 21 آبان ماه سال 1385
بیچاره نامه

 

چه سلامی چه علیکی؟!

 

بدرک به همه چی. به درک.

امروز دکتر میل زده ۳ شنبه برم پیشش و گزارش همچی رو بهش بدم. گفتم باشه مساله ای نیست. در کل

ندا زنگ زد گفت ۵ شنبه بلیط دارم می خوام بیام تلپی گفتم باشه بیا مساله ای نیست

خاله زنگ زد گفت تو راهم فروگاه رسیدمبهت زنگ می زنم دارم می یام دیدنت گفتم باشه بیا مساله ای نیست

مامان زنگ زد گفت فردا حرکت می کنم می خوام بیام گفتم باشه بیا مساله ای نیست.

مامان بزرگ امده گفت خاله که امد می خوام بیای ببینمت گفتم باشه مساله ای نیست.

شریفی گفت این پروژه را تصحیح کن گفتم باشه مساله ای نیست.

علی گفت برام ۲ ت مقاله بفرست گفتم باشه مساله ای نیست.

لیلا گفت تو می خوای اینطوری باشی باید حد ها را بشکنی گفتم باشه مساله ای نیست.

بابا گفت زود تر پایان نامه را تمام کن و روش مرکز کن گفتم باشه مساله ای نیست.

پرهام گفت می ای دلم برات تنگ شده گفتم باشه ممیام مساله ای نیست

علی گفت برام یک دوست دختر پیدا کن گفتم باشه پیدا می کنم مساله ای نیست.

مامان گفت پول های من چی شد؟ می دیش گفتم اره بیا مساله ای نیست

اعظم گفت می خواد بیاد سوغاتیشو بگیره گفتم بیا مساله ای نیست.

اون هم گفت امدم نمی خوام تنها باشم بهمن سر بزن گفتم باشه مساله ای نیست...

 

خوب حالا باید از کجا شروع کنم؟

دلم می گه می خوام دیگه عاشق نباشم  گفتم باشه مساله ای نیست

مغزم میگه من دیگه خیلی داغ مردم می خوام استراحت کنم می گم باشه مساله ای نیست.

تنم می گه منداغون شدم نیاز به ورزش دارم می گم باشه مساله ای نیست.

چشممام می گم ما دیگه ازاینهمه دیدنی خستهشدیم می خوایم بسته بشیم می گم باشه مساله ای نست.

گوشام می گن ازاین همه سرو صداخسسته شدیممی خایم نشنویم می گم باشهمساله ای نیست.

روحمم هم می گه ازاین همه درد دیگه مردم گفتم باشه بمیر مساله ای نیست

حالا من موندم و یک حالم چیز که مساله ای ندارن ولی روحم مرد قلبم خوابید مخم سوت کشید چشمام بسته شد گوشم کر شد و حالماز همه چیز بههم خورد.

اینهم مساله ای نیست

به درک

یوهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

 


 
شنبه 20 آبان ماه سال 1385
اول هفته

 

سلام

امروز حالم خیلی بهتره.نسبت به هفته پیش. پنجشنبه که حرفامو زدم اون رفته بود سر کار بعد از نوشتنوبلاگ دل را زدم به دریا و رفتم بیرون اخرش هم ساعت ۲ بایه عدد ام پی ۴ برگشتم کههم فیلم می گیره هم عکس هم ۱۰۰کار دیگه .خیلی خوشحال بودم اینکه برای اولین بار برای خودم یه چیزی خریدم. عصر بعد از حساب کتاب دخل و خرج های این ۲ ماه دیدیم ۳ میلیون خرج کردیم که هیچی هیچیش به چشم نمی اد. هه خنده داره ۲ نفر ادم در عرض ۲ ماه ۳ میلیون تومان خرج.

حالا کلی قرض دارم باید بدم و همه خرج هی ابان و اذر مونده قبض موبایلم که ۱۰۰تومان شده . می خوام موبایل ندا رو هم بخرم پول ندارم. ان هفته مهمون هم درم اون هم چه مهمونهایی!

خدا بزرگه به هر حال همه چی جور می شه امیدوارم.

خدایا به امید توام و می دونم همیشه کمکم می کنی مثل همین هفته پیش...

خدایا شکرت.

الان هم سر کارم باید تا ۰ شب واستم تا بتونم خرج این ماه را دربیارم. به دکتر هم میل زدم هنوز نتونستم سمینارم را تماما کنم ولی امروز یک صفحه اش را خوندم و خیلی یاد گرفتم!

تا اخر ابان بهم فرصت دادند. به اون دکتر هم میل زدم چقدر بزرگوار و شریفه این موجود.

خوب علی هم برام زرشک فرستاده که باید برم بگیرم.بهش فکر که می کنم دهنم پر از اب می شه.

سمیه بهم جواب نداده.ولی من اروم تر شدم حساسیت م حس می کنم خیلی بهش کمتر شده کلا دیگه برام مهم نیست چیکار می کنه.

هر چی پیش بیاد بیاد. ۱۱۵ تومان باید بهم می داد گفتم باشه مال خودت فکر کن برات ام پی فور گرفتم خیلی خوشحال شد و همون موقع با دلارها رفتیم براش عین مال خودم خریدم. خیلی ذوق می زد.

بس که خرم من . دلم می خواد برایداداشهم یه چیزی بخرمگفت براش مقاله بدم ولی ادرس کنفرانس را پیدا نکردم.

امروز نرم افزارهای موردنیازم را دانلود کردم. فایل قرانراهم گرفتم امیدوارمبهش بخوره و بتونم ارام بگیرم از این به بعد.

خوببسه خسته شدم.

خوابم گرفت دلمنارنگی می خواد که تو کیسه بغلم نشسته. کاش کسی نبود می خوردم اینطوری باید تعارف کنم هیچی به خودمنمی رسه.

عبدالهی امروز خیلی قد بود ولی اخر سوغاتیش را به دادم.همهچ برام شدهبدرک

 

هههه

 


 
پنجشنبه 18 آبان ماه سال 1385
و باز ۵ شنبه ای دیگر

 

سلام

هنوز نفس می کشم. دیروز دوباره حالم بد بود انچنان که دوست داشتم به اروزیم برسم داشتن یک تفنگ

اره بارها شده دوست داشتم از ته دل که یک تفنگ می داشتم دیروز از محل کارم تا در خونه هر چی مرد بود تو ذهنم از جان ساقطش کردم. اه چقدر از این جنس بدم می اید نه متنفرم. جنسی که تمام ارامش زندگیمو از من گرفت.

دیشب تمام نمارزهای قضای ترکیه ام را تا روز یکشنبه کذایی خوندم به اون خوابیده بود و من با خدای خودم چه حالی می کردم واولین بار بود بعد از مدتها اینقدر سر نماز حال کرده بودم. دوست داشتم تمام کلمات را فریاد بزنم معانی شون تا جونم فرو می رفت و خدا را حس می کردم که اون بالا با فرشته هاش از این که بنده اش مقداری ارامش را بعد از مدتها حس می کنه کلی خوشحاله.

خلاصه دیشب اوضاع خوبی بود و بعد به سمت فلفه روی اوردم و کتاب گفتنی ها و ناگفتنی ها را شروع کردم ۲ هفته پیش اون را از فرهنگستان زبان گرفتم وقتی می رفتم اصلاح پاورپونت را از دکتر تحویل بگیرم.

چقدر زمان زود می گذره.

دیروز نه بهتر بگم دیشب شدید دلم هوای کیسه بوکس کرده بود تا تمام فشارهایی که تو این چند وقت بهم امده بود را خالی کنم. به فکرم رسید تختم چه خوبه ( اخه بادیه ) و بعد بلندش کردم و بردمش تو اون اتاق تا به دیوار تکته اش بدم و بعد با تمام نیرو می زدمش مشت می زدم و دست خودم نبود می گفتم و می زدم اونقدر که امد گفت بسه دیگه اینقدر من و زدی حالا اروم باش و بیا بخواب.

خوابم نمی امد ولی همین ضربات باعث شد کلی تخلیه بشم.

کمی دراز کشیدم و بعد بلند شدم تخت را سر جاش گذاشتم و انوقت بود که رفتم نمازم را بخوانم. اها لحظه ای که خوابیده بودم گفت من که هستم چرا اینقدر ناراحتی. ولی دیگه خوب می دونم همه این حرفها را دروغ می گه . و الان دستش به گوشت نمی رسه والا..

نه اب نیست و الا شناگر ماهری است اون. خلاصه همین جور که خواب بودم خدا را دیدم که اون بالاست و دستم را بلند کردم و دستم را گرفت و نوازشم کرد و این طوری بود که اولین دقایق ارامش را تجربه کردم.

حالا هم امروز صبح پا شدم نمازم را خواندم. خوابم نمی امد ولی چون اون خواب بود من هم خوابیدم و دوباره خواب خیانت دیدم و دوباره حالم به همون بدی ترکیه شده بود اونقدر که از شدت ضزبان قلبم از خواب پریدم تمام بدنم داشت می لرزید. بهش گفتم تو حتی من را تو خواب هم راحت نمی گذاری. ۱۲ ساعت بود که خوابیده بود. یادم می اید اون روزها که من می رفتم سر کار و اون تو خونه بود تا ساعت ۳ من را به زور بیدار نگه می داشت و بعد من مجبور بودم ۸ صبح خسته و کوفته برم سر کار حالا خودش دیشب ساعت ۷:۳۰ خوابید و ۷:۳۰ بیدار شد.

همین بی عدالتی هاش خونم را به جوش می اره.

بله این هم از زندگی نکبت بار من که کسی ندونه فکر می کنه چقدر در اوج خوشبختی ام. هه

یادم می اید چقدر به خاطر اینکه خسته بودم و می خواستم بخوابم ولی اون می خواست بیدار بمونه دعوام کرد و چقدر کتک خوردم. هه چقدر مسخره خدایا همش دارم شکایتش می کنم . هم دوست دارم سزای این کارهای ناعادلانش را ببینه هم دلم نمی اید خودت می دونی به تو می سپرم و می دونم بهترین قاضی خودتی نفرینش نمی کنم. ولی بخشش هم برام الان سخته خیلی ازش کشیدم. البته خوب می دونم که خیلی هم من اذیتش کردم.

همش اون روز ترکیه می اید تو ذهنم و ازارم میده. اینکه واستاده و من و داره با تمام نیروهاش می زنه و بعد هم رفت و با اون پسره گشت و بعد که امد از خوشحالی می خواست بترکه و بعد اون پسره اشغال تا ساعت ۱۲ شب هی زنگ می زد اتاق و بعد صبح زود هنوز از خواب بیدار نشده بودیم زنگ زد که can i speak with u برو بمیر چقدر خوب که بهش گقتم نه ! هاهاها

مردهای هوس باز بی ظرفیت . همه مثل همن حتی اون . اون هم مثل یک تشنه بی ظرفیت تا اون اشغال را دید نیشش باز شد و حاضر شد به خاطر اون که هیچ تکلیفی هم ازش معلوم نبود و به قول خودش زن و بچه هم داشت بره و من را که عمری باهاش بودم نه تنها تنها بگذاره که اول خوب لتو پار کنه بعد بگذاره بره

خدایا خوب می دونی که سخت از دستش کشیدم سخت.

 


 
چهارشنبه 17 آبان ماه سال 1385
اندرونی

 

دیگه لازمنیست به خودم فشار بیارم. هیمن طوری فشار هستومن باهاش می رم جلو.

امروز علی زنگزد.داداش چقدر خوشحال بود. دارم بههمه خوشجالهای روی زمین غبطه می خورم.خنده برام شده یک ارزوی محالودارم دیگه طریقه ادا کردنش را فراموش می کنم. دیگه واقعا یادم نمی اید اخرین باری که خندیدم کی بود؟!

حالابهظاهرنهاونهماز ته دل

دیگه حوصلهندارم.اهحتی ازخودمهمبدم می اید خسته شدم بسکهنالیدم.

خیلی جالبهدیگه تحملوصبر ندارم. چیزی که بهش شهرت داشتم.

اصلا شدم یک ادم دیگه نه ادم نیستم.یک کرمم.یک کرم یک لاشخور یه انگل...

همه یادمه مثل خوره با منه و من و مدام می خوره.

افرین بهش چقدر خوب تونست یک ادم را به قهر بکشونه.همه بدونینی اون من را کشت ولی کاری باهاش نداشتهباشین چون خودم بهش اجازه دادهبودم.نه اینکه بخوام یکی منو را بکشه بلکه نمی دونستماینطوری می میرم.

حالا دیگه دوستش ندارم.نه اون را نه هیچ کس دیگه را حتی دلم برای پرهام همتنگ نمی شه برای هیچکس

فقط دلم می سوزه

اول برای خودم بعد برای مامان و بابای بیچاره

بعد برای اون

اون هم مثل من بیچاره است.دلم برای دوراید هم می وزه و برای امیر تنگ شده شاید اگر اون بود من اینطوری نمی شدم.

بهر حال حالا که اوضاع اینه.

اون باید بره دنبال زندگیش باید بره دنبال غریزش دنبال هوسش دنبال ارزوهای مامانش

دروغگو مثل سگ دروغ می گه خودش کرم دارهمی خواد بره دنبال کرماش

امروز من و را قال گذاشت تاکسی ای گرفت که فقط یکنفر توش جا بود بعد که سوار شد و رفت گت امننفهمیدمبخدا

چفدر مسخرهچه دنیای پستی شدهاز همهمتنفرم ازهمه اونهایی که بخوان ادای ادمهای خوب را دربیارن از همه اونهایی که بخوان نصیحتکنن. خودشون مثل خر توگل مو ندن برای بقیه نسخه می پیچن بی شعورها.

چقدر دوست دارم همهچی ازنوشروع بشه دوستدارم این بار نه حرفی ازدوستداشتن باشه نهحرفی از عشق مردشوری.

اصلا از اعتماد خبری نیستاصلا ارزشش وجودندارهکه بخوایم اعتماد کنیم بهعشق ورزیدن.

ازهمه متنفرم. ختمک لام.


 
چهارشنبه 17 آبان ماه سال 1385
خستگی

دیگه از بس گفتم خسته امخستهشدم.

از بس نشستم و به روی خودم نیاوردم که خسته امخسته شدم

از بس تظاهر کردم که سرحالم خسته شدم

از بس درونم را خوردم تهی شدم

من از دنیا خسته ام

من از زندگی

از ادم

از عشق

از لذت

از هوس

از غریزه

 از خواهش

من از بودن خسته ام

از او

از بودن

 


 
چهارشنبه 17 آبان ماه سال 1385
بازگشت از ترکیه

 

سلام

امروز چهارشنبه ۱۷ ابان و ۲ روز می شه از ترکیه برگشتیم. همه فکر می کنند الان چقدر خوشحال و سرحالم . چرا که نباشم چه دلیلی داره ادم سفر خارج از کشور بره و بعد خوشحال نباشه؟

ولی من دلم گرفته بیشتر از قبل و احساس می کنم بعد از این سفر به اندازه چند سال خسته شدم. خیلی خسته.

توشه سفرم این بود که چقدر عقبم از همه نظر از لحاظ علمی از لحاظ سطح زبان از لحاظ برخورد از لحاظ توانایی برقراری ارتباط از ...

همیشه در جواب این سوال که نمی دونم چی منو خوشحال می کنه می گفت برقراری ارتباط ولی حالا به خوبی می فهمم از هر گونه برقراری ارتباطی بیزارم . از ادمها فرار می کنم اصلا حوصله برخورد و بگو مگو و تعامل باهوشون را ندارم. هیچی هیچی هیچی منو خوشحال نمی کنه.

حتی حالا دیگه حوصله خونه رو هم ندارم.

فقط دلم می خواد بخوابم خیلی خسته ام خیلی زیاد

سفر سختی بود و بد می دونم هرگز از ان به عنوان یک سفر که بهم خوش گذشته باشه یاد نخواهم کرد. روز یکشنبه این هفته در کوجاالی ترکیه من ۱۰ دونه قرص را بالا کشیدم ولی در کمال تعجب هیج اتفاقی برام نیافتاد هیچ اتفاقی.

الان ا بدنی کبود و خورد شده با روحی تکه تکه شده و با توشه ای از غم و نفرت و عذاب برگشتم. شاید اینکه حالا زنده ام و نفس می کشم علتش ۱۰ ها فرشته ای باشه که مامان هر روز صبح برای محافظت از جووناش می فرسته.

با خودم که فکر می کنم می بینم هر کس به نتیجه ای که می خواست رسید . من به دنبال انتهای و اخر عشق بودم و اون به دنبال موفقیت و حرف زدن و گپ زدنهای الکی و خندیدن با انها و ... و من خیانت را دیدم و اون موفقیت رو.

من با دستهایکسی که تمام وجودم شده بود می خورم با تمام نیرویی که برای مقابله با من به گفته خودش در برابر یک غریزه یک خواسته تمامی بشر می جنگید و دیدن خون جاری شده از زخمهای عمیق ناشی از ضربات جسمی تیز نشان از غلبه غریزهبود بروجودی که با عشق می پرستیدشو او می زد و من می بوسیدم . و از تنفر خبری نبود...

و بالاخره غلبه غریزه بود و او رفت چنانکه لذات گپ زدن با یک نفرین شده انچنان کورش کرده بود که همه چی همه چی را زیر پا گذاشت.

 

لبه من اینگونه برگشتم با کوله باری از خیانتی که حق بود و به جا و با بازوانی درداندود و روحی خسته.

همچنان با هم در همان اتاقک زیر شیروانی به سر می بریم ولی با تفاوتی عمیق با گذشته. روح من مرده است.

تنفر هم دردی را دوا نمی کند که عابری است و بایدبرود و مهم نخواهد بود چه بر سر عشق خواهد امد هر چه پیض اید خوش اید چه اهمیتی داردنه؟

توانش همین است ...

هرگز دیگر عاشق نخواهم شد. ...

 

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 32347


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها