وقتی گوشی برای شنیدن...
  
 پاره ای از افکار بی مشتری و حرفهای به سخره گرفته شده
 
فروردین 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 30 تیر ماه سال 1385
عصر جمعه

 

سلام

الان ساعت ۷ و اندی شده و من یواشکی امدم دانشگاه تا سمینارمو که قراره فردا تحویل بدم تازه اماده کنم ولی از ۶ که امدم دست به هیچی نزدم همه کار کردم ولی به سمینارم دست نزدم. اینجا خیلی گرمه و دست و دلم به شمینار نمی ره هرچند حالم خیلی بهتره . دیروز اون با علی رفت سر قرار چقدر زجراور بود چقدر شکنجه اش کردم . چرا من اینطوری ام . از چشمش چکوندم فقط برای حسادت. فقط

امروز یه نامه قشنگ دریافت کردم که بهم قول داده برام پیدا کنه.

خوشحالم.

خوب دیگه بای.


 
چهارشنبه 28 تیر ماه سال 1385
دوباره امیر

 

دیدم خیلی دلم احساس تنهای می کنه. اصلا بهانه گیر شده وحشتناک. این بود که دیدم چقدردم برای امیر تنگ شدهبهش مسیج زدم. فعلا


 
چهارشنبه 28 تیر ماه سال 1385

سلام صبح عالی به خیر

امروز هم که چهارشنبه شد دیروز سر کار نرفتم. پیشنهاد م برای خرید لپ تاپ رد شد . عیبی نداره خودم با پول خودم خواهم خرید هر چند که این روزها بهش نیاز داشتم. خوب دوباره دعوا شد اخه اونروز من خیلی خوابم می امد و اون نه و اونقدر گیر داد که ساعت ۲ نصف شی دوباره خودش را به موجی گیری زد و اینبار هدفش من بودم ونتیجه این هدف تن کبود و دردناک منه که دیشب وقتی رفته بودم دوش بگیرم وحشت کردم. انگار از جنگ امده باشم کبود کبود.

دیشب شماره علی را بهش دادم و از ساعت ۱۰:۳۰ تا ۱۲:۵۳ با هم حرف زدن. دوست دارم درست بشه و با هم کارشون جور بشه.

هرچند تنهاتر خواهم شد و هرچند که در دلم سوسوهای حسادت بیدار شدند ولی این بهترین کاره که سرو سامان بگیره. تا خدا چی بخواد.

امروز صبح مامان زنگ زد و خواست سرکار نرم و  برم سایت کارامو انجام بدم من هم گفتم باشه اخه طفلی خبر نداره که من دیروز نرفتم و اون روزها هم که رفتم ساعت ۱۲ ظهر رفتم.

هیچ دلم به کار نمی اید هیچ ذوق وشوقی براش ندارم. شاید تنها انگیزه ام حقوقش باشه که لپ تاب بخرم و برای مامان بابا و علی کادو بخرم  همین. دوست دارم خرج تلفن را خودم بدم و اونقدر ازادش کنم که تا دوست دارن باهاش حرف بزنن. چون خوب درک می کنم که تنهایی بد دردیه.

هیچکس به من کاری نداره. خدا هم برام کسی را نمیفرسته دلم خیلی می خواد با یه پسر خوب اشنا بشم و ازدواج کنم. ولی خوب چیکار کنم نمی تونم که راه بیفتم تو خیابون.

تنهایی بد دردیه بد.

هیچکی یه پسر خوب وباتحصیلات و خانواده دار متولد ۵۵-۵۸ سراغ نداره؟ چرا کسی من و به هیچکی معرفی نمی کنه.

من دارم از تنهایی می میرم خدا

فعلا بسه

بای


 
دوشنبه 26 تیر ماه سال 1385
دوشنبه خوب
خوب هر چی گفته بودم پاک شد و پرید پس تا بعد

 
یکشنبه 25 تیر ماه سال 1385
من و یه لیست پر از ادمهای ...

سلام

 

می دونم از وقتی که امدم سر کار دیگه وقت نم کنم به این وبلاگ نازنینم که تنها مونسم بود سر بزنم. این روزها هم باز احساس تنهای می کنم. با اینکه با اون هستم و خدا رو صد هزار مرتبه شکرو گوش شیطان کر خیلی بهتر شده ولی من بدجور دلم بهونه یکی دیگه را داره یکی برای همیه یکی که همسرم باشه باهاش باشم برای ابد .

شاید تقصیر این پسر علی باشه که یه هو امد تو زندگیم و یهو ردش کردم ولی همون یه باری که باهاش حرف زدم کلی دلم مشغول شده. لعنت بر این دل .

از اون روز کارم شده گشتن تو لیست دانشجویای فوق و دکترا ولی دریغ از یک جواب. هیچکدومشون جواب ندادن. الا یکی اون هم همین الان گفت که ازدواج کرده. هه چه تلاش بیهوده ای. چرا من تنهام و باید دنبال یکی بگردم.

دوباره لیست را جولوی خدوم باز کردم ولی نه کدومشون؟ کدومشون ازدواج نکرده پسر خوبیه می خواد ازدواج کنه؟

چرامن موندم می دونم ناشکری نمی کنم که وضعیتم خیلی خوبه ولی اخه تنهایم.

خوب مسخره است. همه کارام مونده حالا دارم دنبال شوهر می گردم. مسخره است. مسخره ۵ روز دیگه بیشتر فرصت ندارم.


 
دوشنبه 19 تیر ماه سال 1385
دوباره سلام

به نام خدا

بعد از روزها سکوت

امروز دوباره می نویسم بعد ازروزهاسکوت

دوباره خواهم گفت.

دلم گرفته دوباره بعد از روزها سکوت

هیچ کس راضی نیست و همه می نالند

از همه چیو همه کس هیچ چیز رضایتی را به همراه نمی اورد.

همه می خواهند بروند

همه در حال فرارند. هیچ کس اینجا خندان نیست.

قیافه های در هم و ابروهای گره خورده و چهره های در هم کشیده.

هیچ کس اینجا کاری نیست ، کاری نمی کند پول می گیرد ولی راضی نیست

می رود پس و فرار می کند با شوق .

تلفن ها بر روی میز زنگ نمی زنند ولی شماره ها گرفته می شود.

 و  او ...

دلم دوباره گرفت واو با او

امروز دو اوست که دلتنگم می کند دو او که دلم با دیدنشان تاب می گیرد . تب می کند و او نه انها.

او  و او ان سو با هم و من و من این سو تنها با ادمهای ناراضی  مسکوت

انور پنجره هایش نور بیشتری دارد. هوا بهتر است تنفس راحت تر

این سو هوا گرفته گرم نسبر تنگ

امر.ز را بی انها خوش شرو کردم ولی او رفت پیش او  و دوباره من تنها

 و دوباره من مسکوت.

دوباره سکوت می کنم امروز

بعد از روزها سکوت.

گریه نمی کنم دیگر، زار نمیزنم دیگر،

دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست .

من تنهایم تنها

این واقعیتی است .

 وقتی که موهای صورتم سر به در می اورند من افسرده می شوم.

امروز هم افسردگی من همین است.

دلم زیادی خوش است می نالم.

غیرتی ام. نه دروغ می گویم. امیتی ندارد.هیچ چیز

من واقعیت را پذیرفته ام. می دانید تنهایم

هه چه خوب.


 
دوشنبه 5 تیر ماه سال 1385
سلام

خیلی وقتها بهش فکر می کنم

ولی دیگه وقت نمی کنم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 32341


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها