وقتی گوشی برای شنیدن...
  
 پاره ای از افکار بی مشتری و حرفهای به سخره گرفته شده
 
فروردین 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 29 خرداد ماه سال 1385
سلام باز هم روزی نو

سلام

الان به دور از خونه و خانواده ۲-۳ روزی را دارم در این شهر بی در و پیکرو مسخره می گذرونم. هیچ کاری نکردم و کلی کار دارم. دیروز با اینکه کلی با انرژی و سرحال بیدار شدم و از ساعت ۴:۳۰ صبح کارم را شروع کردم ولی با تماس اون دوباره غبار رکود و خستگی و اندوه تمام وجودم را گرفت و هنوز گرفتارشم. با اینکه با ورودش خیلی حرف زدم باهاش و اون قول داد که دیگه اصلا مثل قبل نباشه ولی هنوز باورم نمی شه.

از اونجا هم خبری نشده و علافم. روحم درد می کنه خیلی درد دارم. کلیدها گم شده بود امروز رفتم سریع زدم و خلاص دوباره کلید دار شدم. دلم بی خودو بی جهت گرفته .دیشب خواب جنگ دیدم یه جنگ مال دوران ابتدایی و پاره سنگی با نیزه و اتش . یادم می اید یه بچه را بغلم کرده بودم و ازش محافظت می کردم. بعد وارد یه قسمت دیگه شدیم همه بودند بابا مرجان ... مامان نبود دنبالش می گشتم وبعد رفتم دونبالش در حالی که لباس سیااه پوشیده بود کناره خیابان کنار عمه و ناهید و یکی از دوستاش نشسته بود بهش گفتم بیا پیش ما ولی از دستم ناراحت بود و گفت نمی یاد و دستش رو قلبش بود و انگار درد می کرد خیلی ناراحت بودم بعد بیدار شدم و دیدم ساعت ۵ شده و نمازم قضا شده. دوست داشتم گریه کنم مثل دیشب که خیلی گریه کردم ولی بعد اون پا شد و رفتیم نمازمون را خوندیم و بعد شروع به کار کردم.

هنوز دست به کارهای خودم نزدم و اصلا حسش را ندارم . نمی دونم چرا اینقدر امروز سنگین شدم و حرکت ندارم.

دلم بدجور گرفته بدجور.

خدایا باز هم به امید تو مهربان.

 


 
جمعه 26 خرداد ماه سال 1385
باید امشب بروم

 

سلام

دیشب اخرین شبی بود که بعد این استراحت طولانی ۲ ماهه در خانه و کنار مامان و بابای عزیزم سپری شد.دوست داشتم از تمامی لحظاتش استفاده کنم. امروز سحر بالاخره صدای اذان را شنیدم. و الان اخرین باری که دارم از خونه به اینترنت وصل می شم و تو این وبلاگ حرفامو می زنم.

مامان دیروز گفت چرا دیگه خوشحال نیستی؟ اخه می خواستم ازشون جداشم وتازه قدرشون را بیشتر می دونستم .ولی با موفقیت هام خوشحلشون خواهم کرد قول می دم. جبران می کنم انشاءالله.

از اون هم خبری نیست ولی می دونم دیشب خونه بوده و این یعنی اینکه دیشب حرکت نکرده تا فردا اونجا باشه و اگر حرکت کنه امروز حرکت می کنه که فردا برسه؟ وی احتمالش را زیاد نمیدم. حالا باز خبرشو می دم. چیزی که هست اینه که تمام کلیدام دست اونه حتی کارتم نمی دونم چی کار کنم ولی به امید خدا

باید پیش رفت و من می روم . حافظ عزیزم فقط من و تشویق می کنه و می گه صبر داشته باش و من حتما این کار و خواهم کرد.

خوب دیگه بای

به امید او

 


 
پنجشنبه 25 خرداد ماه سال 1385
و نهایت من

 

و نهایت من چیست ؟

نمی دانم

غرق خواهم شد

در اقیانوس

بی کرانگی ات شاید ...

حی علی ...

    بدرود.

 


 
پنجشنبه 25 خرداد ماه سال 1385
و باز هم دریا

 

ببین

کدام حضور ترا

می توان چنین

بی نظاره گذشت؟

غرق خواهم شد

در این لذت تنهایی تو ...


 
پنجشنبه 25 خرداد ماه سال 1385
من و خورشید

 

Venice Beach Ocean Sunset View

چه بزرگ است

عظمتش

و چه بیکران است

وسعت او...

http://www.californiaimage.com/gallery_stuff/Beach-Waterfall-Big-Sur.htm

http://www.californiaimage.com/gallery_2/Sunlight%20On%20The%20Water.htm

لذت تماشای یک بیکرانگی

 


 
پنجشنبه 25 خرداد ماه سال 1385
دم دمهای صبح

 

چه حس روحانی قشنگی داره این ساعات این لحظات .اسمون ابی ابی شده وستاره ها به وضوح دیده می شن. پایین اسمون جایی که به زمین می رسه ابی همش کمرنگ ترو کم رنگ تر می شه. خیلی قشنگه خیلی.

پا شدم رفتم وضو بگیرم تا اذان را گفتن برای اولین بار در سال ۸۵ یه نماز صبح سر وقت بخونم. حس غریبی است این لحظات . احساس می کنم خرین لحظات در خانه ماندن است باید تا می تونم قدرش و بدونم.

امروز تلاش می کنم سمینارم تمام بشه حتما این کار و می کنم.

اون هم زنده است داره کارشا و می کنه . چقدر وقیحانه است کار من .

خوب این هم اسمان با تمام زیبایی هایش :

 

هیچ نمی توان به زبان اورد

الا :

تو بزرگ تر از انی که وصف شوی

مهربان من

 

 


 
پنجشنبه 25 خرداد ماه سال 1385
سلام اخر هفته

 

سلام در ناامیدی بسی امید است.

دیروز در حالی که دیگه از همه چی دل بریدم و بیخیال همه چی شدم از اونجا بهم زنگ زدن و گفتن تو مصاحبه قبول شدم. همه خوشحال شدن من هم راستش خیلی خوشحال شدم. ئلی حالا یه کم دلهره دارم. اخه من که ۲۵ سال نون مفت خوردم و پا رو پا انداختم برام خیلی سخته حالا از کله سحر تا شب برم سر کار . اون هم تو یه شهر غریب. ولی خوب باید برم تا ادم بشم حالا می فهمم چقدر پولی که باهاش بزرگ شدم ارزشمند بوده و چقدر الکی من حیف و میلش می کردم . براش رنجی نکشیده بودم. حالا واقعا شرمنده پدر و مادرم هستم. تنها امیدم اینه که اونها را خوشحال کنم و بتونم یه ذره از محبتهاشون را جبران کنم.

در هر حال فکر می کنم تجربه خوبی باشه ولی باید تلاشم را صد برابر کنم. منی که ۲ ماه تو خونه خوردم وخوابیدمو همه کارام مونده درست در زمان رسیدت به تحویل کارها می خوام برم سر کار. فقط شبها فرصت داررم اون هم یک هفته . ولی باید بتونم . من همون هم که هیمشه ادعا می کردم کار نشد نداره؟

باید برم به جنگ زندگی. باید برم. نمی دونم اون هم قول شد یا نه؟ تو دلم یه جوریه؟ ازش خبری ندارم . یعنی اون هم مثل من سکوت کرده و منتظر شنبه است؟

نمیدونم چی می شه ولی امیدوارم خیر باشه.

دیشب تویی تماس گرفت و همه را حیرت زده کرد با اون حرف زدن سریع و مسلطش. چقدر این خارجی ها با مرامن هر دوشون باهام تماس گرفت. گفت می خوان تخلیه کنن و برن تابستان یه ای دیگه . اسباب کشی هم پس دارم.

چقدر کار.

می رم به جنگ زندگی

بیخیال همه چی .

به امید تو مهربون

 


 
سه شنبه 23 خرداد ماه سال 1385
چه اضطراب افتابی گرمی

 

دلهره را رنگی است آیا ؟

چه اسمان عجیبی

نگاهش بدعتگاه تپش های پر اضطاب من است

چرا بدین گونه ندا می دهی به من؟

قلبم؟

خار باید بود خوار نمی بایست.

 


   1      2      3      4      5      6      7    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 32338


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها