وقتی گوشی برای شنیدن...
  
 پاره ای از افکار بی مشتری و حرفهای به سخره گرفته شده
 
فروردین 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1385
خداحافظ اردیبهشت
 اردیبهشت هم تمام شد خدانگهدار

 
یکشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1385
سینما مارواء

 

سلام الان دیگه باید برم اخه ساعت ۹ شده و دوست دامر برم سینما ماورا نگاه کنم عاشق این برنامه هستم و به نظرم واقعا حرف نداره.

امروز به کارهای درسیم اصلا نرسیدم بی خیال بابا

یو هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو


 
یکشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1385
فرا تر از بودن ( کریستین بوبن )

 

این روزها مشغول خواندن کتبی هستم که زینب از نمایشگاه کتاب خرید و خیلی تعریفش را کرد و من را حسابی برانگیخت که حتما بخونمش و من واقعا از این تشویقش نهایت تشکر را دارم چون فوق العاده است این کتاب :

 

"هجده اثر از کریستین بوبن، ‌ترجمه سید حبیب گوهری راد، انتشارات رادمهر، چاپ اول بهار ‌1385 ، 2800 تومان."

 

دوست دارم قسمتی از اولین اثرش تحت عنوان "فراتر از بودن" را برای همتون بگذارم شاید برای شما هم آموزنده باشد برای من که فوق العاده بود.

 

. . .

هیچ وقت نتوانستم کوچک ترین انتقادی را نسبت به تو تحمل کنم. من کمترین بی محلی نسبت به تو را فراموش نمی کنم،‌و در دلم باقی می ماند؛ مانند ورطه ای میان من و کسانی که یک روز، حتی فقط یک بار، نسبت به تو شک کرده باشند....

 

این شیوه عشق ورزیدن است، و تنها شیوه ی عشق ورزیدنی که بلد هستم؛ و این به معنای آن نیست که تو بی عیب و نقصی، و نیز به معنای آن نیست که تو یک قدیسه ای:

 

قدیسه ای وجود ندارد... این را حتی قدیسه ها هم می گویند.

 

وقتی همه جا تاریک است، گاه یک پری در تاریکی،‌سرچشمه ای به موجود می آورد: نیمی نور و نیمی پری.

از تو جز خوبی ،‌هیچ چیز سرچشمه نگرفته است. شگفت انگیزتر این که حتی اگر به من بدی می کیردی،‌این بدی در همان لحظه به خوبی تبدیل می شد.

 

اعتراف می کنم که تو باعث شدی من بیماری بزرگ حسادت را تجربه کنم...

هیچ چیز دیگری، جز حسادت به عشق شبیه نیست و در عین حال، هیچ چیز دیگری با آن در تضاد نیست.

 

انسان حسود خیال می کند که با اشک ها و فریادهایش می تواند عمق عشق خود را ابراز کند، اما نمی داند که با این کار تنها خودخواهی دیرینه اش را که در وجود هر کس وجود دارد، ابراز می دارد. هرگز در حسادت سه فرد و یا دو نفر وجود ندارد. ناگهان تنها یک فرد در معرض همهمه ی عشق جنون امیز قرار می گیرد:

 

من تو را دوست دارم، پس به من مدیونی.

 

من تو را دوست دارم...

پس من به تو وابسته ام و تو از طریق این وابستگی به من متصل هستی؛ بنابراین تو وابسته ی وابستگی  من هستی و باید در همه ی زمینه ها مرا ارضاء کنی و چون این کار را نمی کنی،‌من به خاطر همه چیز و هیچ چیز از تو دلگیر هستم؛ زیرا من به تو وابسته هستم و می خواهم دیگر وابسته نباشم و می خواهم این بار به این وابستگی پاسخ متقابل بدهی...

به این ترتیب من پانزده روز در جهنم حسادت غوطه ور شدم و در طول این پانزده روز، گرفتار گلایه های بیهوده ای شده بودم: حس می کردم که تو با تمام دنیا ازدواج می کنی، جز با من...

 کودک درون من پا به زمین می کوبید و دردش را پر اهمیت نشان می داد. سپس متوجه شدم که تو اصلا به این چیزها توجهی نشان ندادی و فهمیدم که حق داشتی، زیرا:

 

سخنرانی،گلایه، ناشنیدنی و توجه نکردنی است و در آن هیچ اثری از عشق نیست، تنها سر و صدایی تکراری است و آلوده به خشم.

 

بعد از پانزده روز،‌در یک لحظه پرده ای کنار رفت و می توانم بگویم حقیقتا یک شهود بود:

ناگهان دیگر برایم مهم نبود که تو با تمام دنیا ازدواج کنی...

 

آن روز در ازای از دست دادن چیزی،‌چیزی دیگر به دست آوردم. می دانم چی چیزی را از دست داده ام، اما نمی دانم آن چه را که به دست آورده ام چه بنامم؛ تنها می دانم چیزی است ابدی.

 

کودک خشمگین درون من بعد از پانزده روز مرد.

پانزده روز مدت کوتاهی نیست...

این را به خوبی می دانم که در مورد دیگر آدمها، حسادت در تمام طول زندگی شان به گونه ای پایان ناپذیر حکمرانی می کند؛ اما خنده ی تو در مقابل شکایت من ، در رفع حسادت وجود من، سرعتی وصف ناپذیر بخشید.

این نبوغ خنده تو بود که به طور مستقیم در قلب کودک فرمانروا فرو رفت...

و آزادی خالص تو بود که تمام راه ها را بر من گشود.

 

کودکی دیگر ، پس از مرگ کودک فرمانروا، زاده شد و تنها پس از مرگ کودک فرمانروا بود که می توانست متولد شود؛ کودکی مانند عشقی خانه به دوش، خندان، رها، و بی قید در برابر عنوان و تعلق ها.

 

اگر بنا باشد، خیلی خودمانی و در کمال صداقت،‌آن چه را در تو دوست دارم به توصیف بیاورم،‌باید بگویم آزادی است... یعنی آن بخش از قلبت که تو برای خودت هم غیر قابل پیش بینی می شدی؛ یا آن بخش از قلبت که تمام امیال موجود در تو را نقص می کرد و بالاخره یعنی عشق تو و ذکاوت تو ؛

 

چرا که عشق حقیقی،‌ذکاوت جسمانی و تجربه ی آزادی،

 

 جز قلبی تپنده و پرواز کنان ، چیزی در ما نمی سازد.


 
یکشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1385
وای وقتم

از صبح نشستم پای اینترنت

دیگه یک کم از خودم بدم امد دارم وقت تلف می کنم. مامان دوست داشت برم کامپیوتر دوستش و بیبنم چشه. ولی من نرتم به بهانه اینکه کار داشتم ولی در واقع کاری نداشتم.

حالا دیگه بسه می رم بعد می ام.

فعلا

خوره اینترنت داشتن هم بد چیزیه.

فعلا بای


 
یکشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1385
از وبلاگ بهروز
فصل گیلاس...

 

اصلا بی خیال...

 

 

درخت های گیلاس را ببین،

 

 

از دیدنت سرخ شده اند،...

 

 

یکی هست و یکی نیست،

یکی می رود و یکی می آید،

یکی با پرسش، یکی با پاسخ،

یکی هم برای همیشه گوشه ذهن می ماند،

مثل عکس معلمی که بچه های کلاس گوشه دفتر نقاشی اشان می کشند،

و به قول دوستی، زندگی در جریان...

 

من ترانه بودم، بی آشیانه بودم، تو جوانه زدی، به آشیانه زدی، حالا نشانه دارم، یک آشیانه دارم،

 

همیشه ترانه ام باش

حال عاشقانه ام باش

 

نیاز به حراجی نیست،

تو همیشه عشق را به بالاترین قیمت خریداری...

http://www.behroozh.persianblog.com/

 

 


 
یکشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1385
دوباره سلام

 

امروز بالاخره یک کارت روزانه گیر اوردم و افتادم به جون اینترنت . حالی داره ها

پس اول این کارت را بهتره با این حرفهای ناب و دلپذیر شروع کنم :

 

ترس - حزن

أَلا

إِنَّ أَوْلِیَاء اللّهِ

لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ

وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ ﴿۶۲﴾

آگاه باشید که

 یقیناً دوستان خدا

 نه ترسی ( از آینده ) دارند

و نه اندوهگین می  شوند 

لینک به سوره یونس

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از هندسه مرا همین بس

که یاد بگیرم برهان خلف یعنی

می شود رسید از ترس و غم

به درس دیگری!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

  http://www.quranemosavar.blogfa.com/


 
یکشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1385
رنگین کمان

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
http://www.missouriskies.org/rainbow/february_rainbow_2006.html
 

 
یکشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1385
سلام سحرخیزی واقعا خوبه

 

سلام سلام سلام

 

امروز واقعا یه ریز زیباست  و من حسابی سر حالم . صبح ساعت ۴:۴۰ رفتم با بابا تا دامنه کوه و حسابی اکسیژن ذخیره کردم. دیروز هم حدود ۱۲ کیلومتر رکاب زدم واقعا عالی بود. از کسالت و سرماخوردگیم چیزی نموندهو حالم خوبو فوقالعاده است.

به همین خاطر این روز را برای همه خوب ارزو می کنم

با امید


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 32331


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها